منظومه (چریکه) خج و سیامند

منظومه (چریکه) خج و سیامند

منظومه (چریکه) خج و سیامند

داستان های عاشقانه از اصلی­ترین سرمایه های فرهنگی اقوام مختلف است که در ادبیات فولکلور آن، تبلور می یابد. قوم کورد نیز از این قاعده مستثنی نبوده و فرهنگ کوردی سرشار از عاشقانه های دلنشین است. «خج» و «سیامند» نام دو دلداده است که سرگذشت آن ها یکی از منظومه‌های عاشقانه کوردی را خلق کرده است که شهرتش در کوردستان کمتر از داستان عشق «مم ‌و زین»، «فرهاد و شیرین» و «لاس و خزال» نیست.

اینکه خج و سیامند در چه زمانی می زیسته اند مشخص نیست و این بی‌تاریخی، بقول یکی از اساتید، سعادت مخصوص اهل کوهستان است. منظومه «خج و سیامند» تصویری جاندار از یک داستان واقعی است که از سرگذشت سوزناک سیامند قهرمان و آرزوهای ساده و عشق، وفاداری و جانبازی خج فداکار، الهام گرفته است. آنچه مسلم است این عاشق و معشوق از اهالی دهکده «کیله سیپان» در کوهستان های سرسبز و خرم مناطق ایلاتی اطراف مهاباد بوده اند.

شنیدن عشق آتشین و پرسوز و گداز این دختر و پسر و سخن های ساده و دور از تکلف خج و سیامند و آنچه که این دو دلداده در قالب آوازها و آهنگ های دردناک به یکدیگر گفته‌اند، افکار روشن، روحیات زنده و هنر مردم کوردستان را به خوبی نشان می دهد. این روایت عاشقانه و شورانگیز که در شکل خود کم‌نظیر است؛ طرز تفکر پسر و دختر کوردی را در قلمرو عشق و محبت نشان می دهد و در حد خود یکی از بهترین آثار مبین روحیات و مظاهر معنوی کوردی می باشد.

منظومه (چریکه) خج و سیامند توسط نویسندگان زیادی با لهجه های کرمانجی و سورانی گفته شده است. نسخه ای از آن به زبان کرمانجی (مکری منگوری) که به زبان زردشت یا اوستا موسوم است، در دست می باشد که بسیار جامع، مقبول و شیرین بوده و آهنک بسیار غم‌انگیزی دارد که به آهنک «خج و سیامند» موسوم است.

چریکه خج و سیامند و طرز تفکر قهرمانان آن، کمترین شباهتی با اساتیر یونانی و رومی و سامی ندارد و در میان داستان ها و افسانه‌های «هند و ایرانی» نیز شکل و رنگ ممتازی دارد، مثل اینکه طرز تفکر قهرمانان آن، همانند درختان وحشی جنگل آن سامان، در آغوش باز و پر مهر و محبت کوهسارهای بلند و باشکوه، با آب و هوا و آفتاب کوردستان عزیز پرورش یافته است. مزار این عاشق و معشوق ناکام در«کیله سیپان» زیارتگاه دختران آزاده و جوانان دلاور کورد است.

در ادامه ترجمه خلاصه ای از این منظومه گفته می شود.

 

و اما داستان …

خج در میان دختران روستا و همسالان خود، دختری بود، متین و با وقار و پاکدامن، و از وجاهت خاص خدادادی  برخوردار بود. خوی و خصلت و رفتار و انسانی اش، تحت تاثیر مکان و زمان و هوای بی غل و غش کوهپایه قرار گرفته و در سادگی و ساده پوشی، با وجود تمّکن مالی زبانزد آن زمان بود. خج خانواده ای متمکن و صاحب نفوذ در منطقه داشت و والدین و برادرانش دارای شهرت ویژه ای بودند.

سیامند جوانی خوش هیکل، تازه رسیده، کوتاه قد و سیاه موی، بسیار شجاع و کارآمد بود؛ از کودکی در مقابل هیچکس سر تسلیم فرود نمی آورد. دهانی پر خنده داشت ولی متین؛ و آرام صحبت می کرد و بسیار عالی آواز می خواند. شکارچی ای چالاک، چابک سوار، باهوش، مرد میدان جنگ و ستیز و عاشق دختر عمویش «خج» بود.

خج 40 برادر داشت که همه ثروتمند و مقتدر بودند، اما سیامند بی چیز و تهیدست بود. با این همه خج دل در گرو عشق سیامند داشت. پدر و برادران خج می خواستند او را به پسر یکی از مردان بزرگ و صاحب خانواده بدهند، زیرا خج، عزیز مادر و پدر و برادرانش بود و او را به هر کسی نمی دادند.

خج و سیامند از کوچکی با هم بزرگ شده بودند، رابطه ساده کودکی، نزدیکی و پیوند خانوادگی شان باعث شده بود که آن ها در سراسر ایام کودکی همبازی باشند. با هم به گردش تپه ها و کوهسار بروند تا بزرگ شدند و خود را شناختند و دختری و پسری را فهمیدند و از هم جدا شدند. سیامند با گروه پسران ده، پی کار و زحمت و کشاورزی می رفت. عصرها در برگشت دسته گلی از گل نوروزی (گزیزه) بنفشه و گل های قشنگ می چید. هنگامی که به ده می رسید، اغلب در راه چشمه پیش خانه های ده به خج بر می خورد و به او می گفت: گل ها را بگیر، چند تا را گل سینه کن و دو سه تا را هم به جای گوشواره به گوش هایت آویزان کن.

خج هم با گروه دختران نرم و نازک که به آهو بچگان زیبای کوهسار می ماندند، به چیدن گیاهان خوراکی و بهاری می رفت. دختران و پسران دسته دسته در دامنه این شیب و دره ها پخش می شدند؛ پسران در یک سوی دره و دختران در سوی دیگر به خواندن آواز و لاوژه[1] می پرداختند و باللوره[2] در وصف همدیگر می خواندند.

در میان دختران، خج از همه خوش صداتر بود و سیامند نیز در میان پسران از همه بهتر می خواند. در خواندن آواز و باللوره روی سخن خج و سیامند بیشتر یکدیگر بود (در ضمن آوازها هر دو خطاب به یکدیگر نغمه خوانی می کردند) همدیگر را می ستودند و با کنایه و اشاره راز دل به هم می گفتند و سخن هریک بردل دیگری می نشست.

جرقه محبت، خج و سیامند از حیاط خانه و از کوی و برزن ضمن بازی و تفریح روشن شد و بالیدن گرفت و با بالا گرفتن سال، این دو غنچه نونهال در آغوش طبیعت زیبا و دلنشین دهکده «کیله سیپان» پرورش و نیرو یافت و آتش عشق را در گوشه های دل خج و سیامند برافروخت. خج و سیامند مدت ها به هم عشق ورزیدند. در دامنه رشته کوه های سخت و بلند و در پای بهمن ریزها، میان سنگلاخ ها، در چمن ها و سبزه زارها، در آغوش بوته ها و گل های سرخ، در زیرسایه درختان بن و بید مجنون، روز و نیمروز و شب و نیمه شب زیر نور شعاع های پریده رنگ ستارگان و مهتاب با هم قرار می گذاشتند، به دیدار یکدیگر می رفتند و گرم راز و نیاز و معاشقه می شدند، به دور نمای سعادت و کامروایی آینده خود می نگریستند و فکر و ذکر ایشان تنها این بود که کی به هم خواهند رسید و یگانه آرزوی قلبی یشان این بود که زن و شوهر شوند.

در خانه خج، احساس کرده بود که پدر و برادرانش در باره رابطه او و سیامند می دانند و نمی خواهند او را به سیامند بدهند. خج سیامند را از این خبر و جریان آگاه کرد و گفت: پدر و برادرانم مرا به تو نمی دهند! چه باید کرد؟ چاره چیست؟

سیامند گفت: چاره این است اگر تو حاضر به همراهی من باشی ترا بربایم تا مدتی مخفی شویم، سپس آفتابی شویم و پیرمرد ریش سفید و چند تن از بزرگان را برای اصلاح کار و جلب رضایت بفرستیم.

بهار است پس از باران، رنگین کمان طرف مشرق آسمان نور می پاشد و رنگ می فشاند. خورشید در آسمان نیلگون کیله سیپان به طرف مغرب می لغزد، پرتوهای زرین خود را بر روی زمین زنجیره کوهساران پهنه ی دشت ها و تپه های سبز و رنگین کوردستان فرو می ریزد. بوته های گسترده گل های بنفشه و زنبق و سوسن و نیلوفر وحشی و بیبون[3] به هم پیچیده و همدیگر را گرم در بر گرفته، زمین و کشتزارها و کوه و صحرا را مثل بهشت برین آراسته و پیراهنی گلدار، به رنگ سبز و سرخ و زرد بر تن رشته کوه های کوردستان پوشانده اند.

نسیم بهجت خیز شمال، از جانب دره ی رودخانه باشور و آهنگ مخصوصی می وزد و برگ ها و شکوفه ها و گل های درختان را به اهتزاز و رقص درآورده و طراوت حیات می بخشد. وزش باد زلف دختران و کد بانوان خانواده ها و گوشه روسری و شال گردن شان را همچون پرچم پیروزی سپیدبختان و سعادتمندان به اهتزاز و صدا در می آورد.

عطر دلاویز و خوش بوی این همه گل ریحان که به دست باد افتاده است هر جانداری را مست می کند. قهقهه ی کبک رمیده از دست مرغان شکاری که در درّه پیچیده و منعکس است باز و عقاب را که در پی چنین شکاری هستند گیج و سرگردان کرده است. انعکاس امواج صدای عقاب و باز درآغوش دره موی بر اندام انسان راست می کند.

چوپانان در کوهپایه ها هستند و پیاده و سوار که بر جاده ها روان اند به سوی آبادی و خانه هایشان می روند. درست در دمادم غروب آفتاب، سیامند خج را می رباید!!!! و با هم به بالای کوه می روند. همان شب خج دلبر و سیامند دلیر و شیر مرد از یکی دو معبر و گردنه سخت گذشته به پیچ خطرناکی می رسند در آنجا در پناه سنگی در روشنایی ماهتاب شب را به سر می برند.

پاسی از شب می گذرد و سکوت و تاریکی کم کم بر همه جا مسلط شده، خج سر بر ران سیامند می گذارد و خوابش می گیرد و تا صبح می خوابد، اما سیامند به خواب نمی رود و تا صبح بیدار می ماند و شب زنده داری می کند و مراقب حال محبوبه اش هست؛ تا مبادا، بلایی سر برسد و یا جانور درنده ای آسیبی به گل سرخ زیبایش «خج» برساند.

سیامند با امید و آرزوی بسیار به دور نمای زندگی آینده خویش با خج در خیال و اندیشه می نگریست و به این فکر بود که اگر بر حسب تصادف به پدر و برادران خج، بر بخورد چگونه با ایشان مواجه شود؛ آیا راه و رسم سنتی را در پیش بگیرد و ریش سفیدی برای جلب رضایت بفرستد؟ ولی در این کوه و کمر کسی پیدا نمی شود که بفرستد. پس چه کند؟ آیا بی سر و صدا با ایشان دست بگریبان شود و یا تسلیم شود؟! ولی آخر چگونه تسلیم شود و چطور چنین چیزی ممکن است؟

صبح شد، طلایه های آفتاب سر بر آورد و روی قله کوه افتاد؛ جهان را روشن کرد. خج از خواب بیدار شد، سیامند خیلی خسته و کوفته بود گفت: خج، شب گذشته هیچ نخوابیده ام. کمی می خوابم سپس برمی خیزیم و خواهیم رفت. خج ران خود را بالش کرد و سیامند سر بر روی آن گذاشت. خج آهسته دست خود را آهسته بر موهای سر سیامند می کشید و او را نوازش می کرد و زیر لب زمزمه کنان ترانه های عاشقانه ای در مدح و برای سیامند می خواند تا خوابش را شیرین کند.

ناگاه  41 گاو کوهی از دور پیدا شدند و تا نزدیکی ایشان آمدند. میان ایشان گاوی بود ریز و لاغر که بر همه آن ها پیشی می گرفت و به همه زور می گفت، سم بر زمین می کوبید و هر بار شاخی به یکی از آن ها می زد. خج از آن چشم انداز طبیعی، و منظره و تماشای نبرد گاوان کوهی بسیار خوشش می آمد آهسته پنجه دست سیامند را فشرد و در دل گفت: کاش او نیز از خواب برخیزد و جنگ گاوان کوهی را تماشا کند. سیامند از خواب پرید و گفت: چه خبر است؟ و چون نگاه کرد و نبرد گاوان کوهی را دید گمان برد،که خج از کاری که کرده ترسیده و پشیمان شده است.

(با نشان دادن گاوان کوهی می خواهد بفهماند که تو (سیامند) به سرنوشت این گاو کوهی لاغر دچار شده ای که با 40 گاو کوهی قوی پنجه در افتاده است و منظور از 40 گاو نر، برادران خویش است.)

سیامند گفت: چرا من را از خواب پراندی؟ تازه چشمم گرم شده بود فقط می خواستی همین مطلب را به من بفهمانی؟ تو خیال می کنی 40 برادرت می توانند به من زور بگویند؟ تو این را بدان که من مانند این گاو لاغر می توانم از عهده همه ایشان برآیم و اگر سخن مرا باور نداری اینک می روم و آن گاو لاغر زورگو را می کشم و سرش را برای تو می آورم. تو بدان که اگر من توانستم آن گاو را به خاک اندازم و سرش را برای تو بیاورم بعد، به طرف برادرانت بر می گردم، خواهید دید که از عهده من بر خواهند آمد یا نه.

خج هر چه خواهش و فریاد و فغان کرد و گفت: سیامند به خدا چنین نیست، بیا تا سر خود گیریم و به راه خود برویم، مرو که دلم فتوی نمی دهد، سیامند نشنید و دست به کمان «گه رومار[4]» برد و به سوی هدف پیش رفت. سیامند تیری به سوی گاو کوهی انداخت و به هدف زد و گاو را در هم غلطاند و بر زمین افکند. سپس دوان دوان بر بالای سر او رفت تا سرش را از تنش جدا کند و برای خج بیاورد. گاو لاغر از شدت زخم و دردی که داشت چون مار به خودش می پیچیدید و دست و پا می زد، سرش را چنان تکان سختی داد که به پای سیامند خورد، سیامند لیز خورد و پرت شد و روی شاخ ها و تیغه های درختان بن، که زیر پرتگاه بودند، افتاد و ماند. سرشاخه ها نوک تیز و خارهای درخت بن در تنش فرو رفت.

[1] آواز دسته جمعی و نوبتی

[2] دختر در یکسوی دره و پسر در سوی دیگر دره از دور با آوازها و آهنگ های مخصوصی مناظره و مغازله عشقی می کنند به این آوازها «باللوره» می گویند.

[3] نوعی گل زیبا به رنگ آبی و صورتی

[4] یعنی گلوی مار (اسم تیر کمان مخصوص سیامند که به شکل دهان اژدها و مار بود است)

خج وقتی این مصیبت را به چشم خود دید با دو دست بر فرق خود کوبید و بنای شیون و زاری گذاشت و ناله کنان می گفت:

«بهار است، بهار است؛ برای همه جشن و شادمانی است، مگر برای خج سوگوار سیاهپوش دودمان بر باد رفته، که دیگر کسی در این دنیا برای او نمانده است. من، به رشته کوه ها نگاه دوخته بودم، نزدیک های ظهر بود که 41 گاو کوهی از کوه به زیر می آمدند. و در میان گل های لاله و بیبون و سوسن کوهی، سر بر زمین می کوبیدند و با نوک سم خود، رگ و ریشه ی گیاه کوهی خاو را می کندند. من دست سیامند را می فشردم و با خودم می گفتم چون پدر و برادران من بسیار اذیت و آزار به او رسانده اند بهتر آن که از خواب برخیزد و صحنه جنگ گاوان کوهی را تماشا کند و غم و اندوه تلخی های روزگار را از دل ببرد.

آری من دست تو را می فشردم آن هم به آهنگی که در میان عاشقان مرسوم است، لیکن نمی دانستم که به حرف و عمل ساده و بی غرض من، خانه مان بر باد رفته، کینه و کمان بد، به دلت می نشیند و تردید و اضطراب به جانت راه می یابد.

من پنجه دست تو را فشردم، نه برای آن برخیزی و به آن شکار سیاه بپردازی. من بر تو بانگ می زدم، که ای جان من، دستم به دامنت دست به تیر و کمان گرومار نبر. در این هنگامه گوشت نخجیر از تو نمی خواهم، من چه می دانستم که تردید و تشویش به دلت راه می یابد.

ای گاو لاغر نحیف خدا کند که جوانمرگ شوی. خدا کند که عمرت کوتاه باشد و در شمار آنان در آیی که خداوند رحمت و عنایت خود را از ایشان دریغ داشته است. ای گاو لاغر که در میان گل ها و علف های کوهی سم بر زمین می کوبیدی. سیامند دست به کمان می برد، و من فریاد می زدم،که ای امان ! مردانگی کن و تیر مینداز. نفیر از تیر و کمان سیامند بر می خواست و تیر به پهلوی چپ گاو لاغر می خورد و ناوک (نوک پیکان) از پهلوی راستش سر بیرون می آورد و گاو لاغر را در میان توده انبوهی از گرد و غبار به خاک می غلتاند.

سیامند کارد برانی که دسته ی آن از صدف بود به کمر داشت، صدفی خوش رنگ، صدفی اصیل از صدف های اعلای (مکریان) و کارد را با گردن گاو آشنا می کرد، آه ای سیامند … سیاهپوش به ماتم بنشینم، … دریغا، دریغا خدا مرا به خاطر تو مرگ دهد که در امواج خون خود غوطه ور می شوی…! منال ای سامند ای جان جانم، منال …کار خداست و هیچکس نمی تواند آن را باطل کند ..!»

سیامند از نوک شاخه های درختان آویخته و تنش پاره پاره و زخمی است و از دهانه هر 40 زخم اش خون فواره می زند و مانند جوی آب فرو می چکد و با این همه در خیال و اندوه خج است و با آهنگی نرو و دل نشینی شروع به خواندن ترانه های حزن انگیزی که حکایت از سوز دل می کند کرده و در جواب خج می گوید:

«ای خج، تو را به خدا، با این چشمان زاغی و زیبایت گریه مکن و اشک مریز تا من زخمی هم ننالم. 40 شاخه نوک تیز درختان بن همچون خنجر در تنم فرو رفته است. ای خج طناز سرخ و سفیدم، ای یگانه ستاره ی آسمان ای دلبر محبوبم، ای پیوند دل و جانم. من آنقدر از درد زخم های تن خود شکسته و نالانم، دو چندان از دیدن چشمان اشکبار تو زار و افسرده ام.

ای خج، الهی پدر و برادرانت به غضب خدا گرفتار شوند، من امسال هفت سال است خواهان و شیدای آن گردن دراز چون مرمر سفید و آن قامت رعنا و آن چهره ی دل انگیز چون ماه منیر تو شده ام؛ اول آنکه ایشان نمی گذاشتند که تو محبوب و معشوق من باشی؛ دوم آنکه نخواستند همسر من شوی؛ سوم اینکه بر اثر دشمنی و رقابت اقوام و خویشانم خانه خراب و پریشانم. اکنون نیز شاخه های نوک تیز بن و آبنوس و بناو، همچون نیشتر به جگرم فرو رفته و در تنم کارگر افتاده است.»

خج می گوید: ای سیامند ای پسر عموی دل و جانم، اینک منم آن سرگشته و دل شکسته وامانده پریشان احوال که به خاطر تو، این جوان دلیر کرد و چابک سوار؛ راه خود را پیش می گرفتم و پدر و40 برادرم را در خیمه گاه به جا می گذاشتم. خدایا، چه بگویم،که تو چه بلائی بر سر برادرانم بیاوری؟ برادرانی که با من رنج بر باد رفته، آنچه نباید کردند.

ای وای … آه از این حادثه شوم و ناگوار! مگر پدر و مادرم آنقدر فهم و شعور نداشتند که بفهمند من ترا دوست می دارم… آنقدر نمی فهمیدند که خج خانمان بر باد رفته را به تو بدهند و بگذارند تا کدخدا و صاحب مراتع و جنگل ها شوی. ناله مکن… ای سیامند، منال ای دل شکسته منال…! به جان تو سیامند جانم که خج تا روز رستاخیز سرگشته و پریشان خواهد بود. ای کاش چشمانم کور می شد و سیامند را با این حال نمی دیدم! »

(این سخن های فداکارانه مدام بین خج و سیامند مبادله می شود)

 

سیامند می گوید:

«ای خج وای بر من! تو را به خدا خج بس کن و با آن چهره ی چون گل سرخ گریه و زاری مکن. من حلقه عشق تو را تا هر زمان به گردن دارم، آتشی از مهر تو در دل خود افروخته ام که نه با هنگامه باد نیمه شبان خاموش می شود نه با ریزش باران!

اکنون نیز تو را به خدا قسم می دهم که وصیت مرا به کار برند یعنی مرا در دره به خاک بسپار تا سایه ی کوهستان ها و پرتگاه های  مقدس سیپان بر سر مزارم بیفتد، هر هفته به بهانه ی شیر دوشیدن بر سر خاک من راهت خواهد افتاد. گل های کوهی بر دور و بر گورم سبز خواهد شد و یاسمن های کوهی در کنارم خواهد روئید. آنگاه تو قبر سیامند خرابت را به دختران و همسالانت نشان می دهی!»

سیامند پس از خواندن این ترانه ها می نالید و کم کم خاموش می شد. از آن طرف برادران خج که در تعقیب آن دو بودند از دور صدای آن ها را شنیده و پی صدا آمدند. دیدند که سیامند از کوه پرت شده و بر شاخه های نوک تیز آویزان است و خج در پرتگاه سختی در کمر کوه بر روی تخته سنگی روی بر روی سیامند نشسته و گریه می کند و به آهنگی حزین با ترانه های شور انگیز در عشق سیامند می خواند و از فراقش ناله می کند.

خج از کودکی در نزد برادرانش کمرو بود با این وصف گر چه برادرانش سر رسیدند و او ایشان را شناخت. دست از آهنگ ها و ترانه خواندن در مدح سیامند و زاری به خاطر او بر نداشت و به فریاد ادامه داد و با صدای بلند می گفت: با تو عهد و پیمان مردانه می بندم که پس از تو سر به محبت و همسری هیچکس نیندازم، آخر ای سیامند زندگی بدون تو چگونه خواهد گذشت؟

کوه نشینان و اقوام و خویشان خج نزدیک می شوند، لیکن خج همچنان بر پرتگاهی سخت و خطرناک و بر سر تخته سنگی جا گرفته و آتش غم و اندوه در دلش افروخته و از حسرت سیامند آرام نمی گیرد.

کوه نشینان با برادران خج به او نزدیک تر می شوند، خج بر سر خود می کوبد و بنای شیون و زاری می گذارد و به آن صورت گرم و دلنشین و آتشین خود ترانه می خواند، و آن همه مردم را از حیرت و تعجب سر جا خشک می کند و مات و مبهوت نگاه می دارد.

باری خج باز این گونه فریاد بر می آورد:

«بگویید گوش به من فرا دهند. ای کوه نشینان، ای دسته های خواهران و برادران، ای کوردها … ای گروه آزادگان … من و سیامند همچون دو کبک کوهساران، روزگاری چقدر دل به هم خوش داشتیم، همچون دو مرغابی نر و ماده که در رودخانه با هم آزاد و سرخوش می گردند، با هم شاد و خرم بودیم و در دهات میان دختران و پسران ایلات و چادرنشین به خود می بالیدیم …

آه ای سیامند تو چقدر شوخ و نیک اندام بودی، خوبی ها همه به تو جوان خوش قامت شیر مرد برازنده بود … اینک من نیز خود را از پرتگاه بزیر می اندازم … ای سیامند جان دلم …. من نیز به دنبال تو تا زیر سنگ مزار می آیم …

ای سیامند دل و جان من، اینک من نیز خود به زیر می اندازم … بالای سر من کوه است و زیر پایم صخره های سنگ و گرداب است … بگذار تا همه عالم مرا سرزنش و نکوهش کنند … من در دنیا و قیامت تنها برای تو خواهم بود …»

کوه نشینان می دانند که آتش عشق و محبت سیامند به جان خج افتاده و او نیز می خواهد خود را از بالای کوه پرتاب کند. لذا همه دامنه را می گیرند و از کوه بالا می روند تا او را بگیرند. مردم و برادران خج همه فریاد بر می آورند و خج را صدا می زنند که: ای امان، خود را پرت مکن، ما سیامند را برای تو معالجه و خوب می کنیم!

ولی خج می داند که کار از کار گذشته و دیگر زنده نمی ماند فریاد بر می آورد و بانگ می زند که:

«هان بگویید ای مردم… ای برادران… ای خواهران… ای دختران طناز و زیبا… ای دختران نازی که چشمانی به زیبایی ستاره ها دارید و النگو و خلخال به دست و پای خود کرده اید. از جوانمرگی من و سیامند یاد کنید و گریه و زاری مکنید و اشک از دیدگان مبارید. وصیتم این است که مرا نیز در محل مزار در جوار قبر سیامند محبوب ناکام و جوانمرگ به خاک بسپارید.

این داستان تلخ و شیرین، سرگذشت دو جوان ناکام است و شما برای کودکان و پسران و دختران کورد حکایت کنید. تا پدران و مادرانی که دل دختر خود را می شکنند و بر خلاف میل خود به شوهر می دهند تلخی این ماجرای اسف انگیز و دردناک را بچشند. تا دخترانی که رو به میدان عشق و محبت می آورند پایه ی مهر و وفا و عشق و محبت پاک و بی آلایش بریزند.

هم بگویید زنده و استوار باد رسم و آئین ما در مورد خواستگاری و به شوهر دادن دختران که به رضا و دلخواه خودشان است.»

و خج سوگندهایش را به چیزهای پاک و از همه مهم تر به سیامند یاد می کند.

یکی از برادران خج نزدیک تر می شود که او را بگیرد ولی خج به نام سیامند خود را از پرتگاه بزیر می اندازد و در هنگامی که در هوا فرود می آید فریاد بر می آورد که:

«من تا زنده ام به امید و آرزوی توام و اینک من نیز به دنبال تو آمدم و می گویم: زندگی و مرگ من با سیامند چابک سوار شکست ناپذیر کوردستان است و بس!»

 

عاشقانه خج و سیامند را در فایل صوتی زیر بشنوید:

پخش ویدیو
ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.